<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پلاک 13</title>
<link>http://number13.blogfa.com/</link>
<description>your here,there is nothing i fear...!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 17:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>tears</title>
<link>http://number13.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;سلام سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;امروز یه نیم ساعتی دانشگاه رفتم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;می دونی خیلی راحت ترم که اونجا نیستم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;امروز قرار گذاشتیم با گوجه خان پاتوق قدیمی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;که واسه من برنامه ریزی کنه که درس بخونم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;کلی اذیتش کردم:دی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;من ماشین اورده بودم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;یه اهنگی رو گذاشته بودم مال رضا صادقی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;که خیلی دوستش دارم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;همون که میگه...تو که تنها نمی مونی من تنها رو دعا کن...و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;یا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دست تو اول عشقه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بسپارش به اولین مرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مردی که پشت یه دیوار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;واسه چشمات گریه می کرد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;برگشتم و دیدم...صورت گوجه خان خیس اشکه..........................&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;رفتم مقوا و کلی چیز میز خریدم تا برای دوستم که تازه عقد کرده کارت تبریک درست کنم...بد نشد...اونجوری که خودم می خواستم نشد اما خوب بدم نشد...می دونم خوشحال میشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;واسه توشم یه جمله تو یه وبلاگ دیده بودم که خیلی خوشم اومده بود:نوشتم: عزیزم، یکی شدن پر پروازتون مبارک باشه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:گربه ها نمی دانند که انسان ها در باره شان کتاب های پر خواننده نوشته اند و میلیون ها نفر با دیدن کتاب های مصور با عکس گربه ها خندیده اند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اگر ادم یکی از این کتاب هارا به گربه ای نشان بدهد، کاملا نسبت به ان بی تفاوت خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;یک زن بدبخت.ریچارد براتیگان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این جمله رو دیشب داشتم برای دوست جون می خوندم و جالب بود دیدم اونم این جمله رو دوست داشته بوده و حفظش کرده بود(اخه جفتمون این کتاب رو خریده بودیم)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;واسه من که یه دنیا معنی داره...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:چمه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:خوش باشید تو روز های بی نهایت زیبای پاییز&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 17:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=number13&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>number13</dc:creator>
<guid>http://number13.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روزانه...!!</title>
<link>http://number13.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این هفته خیلی سریع گذشت و تغریبا هر روز کتابخونه بودم و گوجه خان هم هنوز مریضه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;فردا می ریم بیرون البته به اصرار بچه ها چون من دلم نمی خواد گوجه خان هویجوری مریض بمونه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;　&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;امروز حسابی دلم گرفته بود...یه ظهر نسبتا خنک پاییزی در حالیکه عدس پلوی سرد با اب هلو می خوردم...رفتم کتابخونه اما دیدم عصر 5 شمبست هیچ جوری نمی تونم بشینم بین اون دوتا پارتیشن چوبی که انگار منو از همه دنیا جدا می کنند و گه گاهی نگاهی به خورشید بندازم که چجوری خودشو پشت کوه میکشه...و سعی کنم درس بخونم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نمی دونم...می ترسم...دوباره دیوونه شدم...خدا جون...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;امروز دخترک شدیدا مسلمان ترکیه ای کلاسمان اومده و ناخون هامو گرفته دستش و میگه...زشت نیست تو دانشگاه لاک می زنی(خیلی مهربونه) منم گفتم نه عزیزم من که مثه تو مسلمون نیستم که همه چی واسم زشت باشه! تعجب کرد...گفت پس چی هستی؟گفتم هیچی ...ادم!(به جون 4 تا بچم قصدم توهین نبودا فقط شوخی بود با دوست گلم که خواستم بنویسم!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خوب این نوشته های بالا مال 5 شمبه بعد الظهره و الان شمبست.صبح!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;جمعه رفتیم بیرون با بچه ها...یه جای خوش اب و هوا خارج شهر که واقعا پاییز رو از نزدیک حس کردیم...خیلی خیلی قشنگ بود یه عالمه عکس هم گرفتم ه تو گوشی الی هست و وقتی ازش گرفتم حتما میذارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیروز وقتی نشسته بودیم نزدیک ابشار و دور اتیش داشتیم خودمونو گرم می کردیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;یه پیرمرد با کت و شلوار و کلاه یهویی از پست درختا پیداش شد (من مونده بودم چطوری با اون سن و سال از کوه بالا اومده بود اونم با کت شلوار و کلاه و کفش رسمی!) و وقتی مارو دید کلی ذوقمونو کرد و &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;فت افرین جوونا کیف زندگی رو شماها می کنین من اگه جای شما بودم سه روز اینجا می موندم...بعد بچه ها گفتن سرده حاج اقا...که پیرمرده اشاره کرد به من و دوستم الی و گفت وجود این دوتا گرمتون می کنه! که پسرا کلی کیف کردن! و ما هم خندیدم و با خودم گفتم ای ول عجب پیرمرد زنده دلی بخدا...کلی هم دعامون کرد و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;ما چون نزدیک ابشار بودیم همه جور مردمی که میومدن رو می دیدم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بچه ها هرکدوم رفته بودن دمبال کاری و اتیش هم خاموش شده بود ... من و گوجه خان هم سردمون بود پتو کشیده بودیم دورمون و چسبیده بودیم به هم....که یه اقای ریشویی با خونوادهش اومدن(خونواده نه انگار پدرش و شاید زنش) بعد مردک برگشت یه نگاه چپی به ما انداخت و ما هم یه چیزمون هم حسابش نکردیم!(تو دلم گفتم چیه حسودیت میشه نمی تونی اینجوری اون زنت رو بغل کنی؟) بعدشم رفت کنار ابشار به جای اینکه از قدرت خدا که از دل سنگ اب جاری کرده مثه بقیه ادما حیرت کنن و ذوق زده بشن میگه....هه این چیه دیگه شیلنگ اب ول می کردی بیشتر اب داشت!!!! کلی هم به زنش پرید!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;به خودم گفتم بیا اینم از ادمایی که ادعای دینشون می شه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;کلا تو این چند وقته فهمیدم کسایی که بیشتر از هم دم از دین و ذهب و اینا می زنن خودشون از همه بدترن! و چیزایی ازشون دیدم که خیلی ناراحت شدم و گفتم خدایا من تورو و پیامبرت رو قبول دارم اما نمی خوام هم به من بگن مسلمان هم به اینا...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;امروز م شمبست و شلوغ ترین روز من تو هفته اما من خونم! راستش گاهی خیلی کیف میده که شلوغ ترین روزت تو هفته رو &lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;off&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt; کنی بدون توجه به تمام عواقبش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;گوجی خان هم هنوز مریضه...مامانمم مریض شده....کلا این روزها همه انفولانزا گرفته اند شما چطور؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:خوب دیگه برم به کارام برسم...مراقب خودتون باشید و از زندگی تا اونجایی که امکانش رو دارین لذت ببرید!(این جمله کلیشه ای بود از خودمان!!!)&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 06:53:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=number13&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>number13</dc:creator>
<guid>http://number13.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هویجوری...!</title>
<link>http://number13.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;وایییی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خدا مرگمان بدهد!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;به جون خودم این قالبه واسه من که میومد فقط فقط صورتی ساده بود حتی یه دونه قلبم نداشت چه برسه به اون دوتا خرگوشههههههههههه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;ولی دوسش دارم خیلی قالب شادیه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;امروز درس خوندم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اولش دوست جون یه عالمه بار سعی کرد اغفالم کنه ولی من به گوجم قول داده بودم درس بخونم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;رفتم یه کمی خوابیدم تو نماز خونه بعدشم رفتم کتابخونه ولی دیدم همش میرم تو فکر و یک ساعت و نیمه همش 4 صفحه خوندم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این شد که رو یه کاغذ هر صفحه با نهایت تایمی رو که نیاز داشت نوشتم و اینجوری شد که سر دو ساعت فصل به اون گندگی تموم شد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تازه رو ترجمم هم کار کردم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بعدشم عجیجم اومد دمبالم یه دونه گل رز هم اورده بود(البته نمی دونم با چه جرئتی اخه من تا حالا هرچی گل اورده بود تو سرش خوردش کرده بودم!!!) این یکیو گذاشتم تو کیفم(در راستای ادم شدن!) (هنوزم از ترس مامان خانوم درش نیاوردم!) گوجی خان هم بدجور سرماخورده ...(این نوشته های مال دیشبه!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;الان که امروز صبحه و بنده &lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;FONT size=2 face=Arial&gt;&lt;SPAN lang=EN&gt;off&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt; هستم! گوجه خان هم دیشب تا صبح خوابش نبرده تازه ساعت 6 خوابش برد...&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;امروز می خوام کلی درس بخونم! ترجمم رو هم تموم کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خوب دیگه هدف از گذاشتن این پست این دوتا عکس عشق های من بودش جوجه اولی که عید 4 ساالش شد و جوجه دومی که دو سالش بود اونموقع(عید)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نیگاه چیجوری از دیوار راست بالا میرن؟الهی قربووووووووووووونتوووووووووووووووون برممممممممممممممممم &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1257233260.jpg&quot;&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1257310111.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 05:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=number13&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>number13</dc:creator>
<guid>http://number13.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دعوا دعوا</title>
<link>http://number13.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خوب اره من با گوجه خان 5 شمبه شب دعوا کردم! سر اینکه چرا یک ساعت موبایلشو جا گذاشته بوده و ازش خبری نبوده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;شاید به نظر مسخره بیاد اما خوب تو اون یک ساعت هزار تا فکر اومد تو کلم یکی از یکی وحشتناک تر!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این شد که وقتی پیداش شد پدرشو در اوردم!!!! و یه 5 شمبه شب که می تونستیم با هم بریم تو هوای یخ و بارونی قدم بزنیم از دست رفت و همچنین تولدی که من می تونستم برم و پیک نیک که فرداش با دوستامون می خواستیم بریم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اما خوب مهم نیست چون عوضش فرداش رفتیم یه جای باحال یه ناهار باحال با هم خوردیم و تو هوای یخ زیر الاچیق قلیون کشیدیم(بله خوب ما طبق معمول صبحش اشتی کردیم!)...!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نمی دونم بقیه هم اندازه ما دعوا می کنن؟یا کمتر یا بیشتر؟اما راستش من اصلا ناراحت نیستم که ما دعوا می کنیم به دو دلیل!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اول اینکه دعواهای ما دعوا نیست فقط یه دلخوری پیش میاد و اینا..(البته دعوای واقعی هم داشتیما!).دوما اینکه اگر ادم همش دوست باشه و تریپ عشقولی اینا یه ذره ماجرا لوس میشه و هممون می دونیم هیچ دو نفری نیستن تو دنیا که همه چیشون مچ باشه پس اگر کسی اومد و گفت ما اصلا دعوا نمی کنیم مطمئن باشید یه چیزیشون هست! یا طرف داره دروغ میگه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خلاصه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیشب من رفتم کتابخونه بعد گوجی خان اومدش دمبالم دیدم چشاش قرمزه صداش گرفته!! نگو بچمون سرما خورده! فکر کن تا درو باز کردم داد زد بدو بدو یه ماسک بده به من! من زهرم ترکید گفتم نکنه دوباره بگیر بگیر شده! بعد خواستم دست بدم باش دستو کرده تو استین لباسش! خلاصه همه پنجره های ماشین هم پایین بود که میکروبا جمع نشن!!! ای بترکی گوجه خان!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;اما الان زنگ زدم بش بهتر بود ...اگر خوب نشد می رم امپولش میزنم: دی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیگه همین&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;فعلا هم اوضاع به غیر قسمت مربوز به درس خوندن خوبه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;عمویی زود خوب بشو(بوس!)(&lt;FONT size=1&gt;ببخشید دعوا کردیدم باهاتا&lt;/FONT&gt;!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;الانم دوست جونم داره میاد خونمون! فکر کنم اگر خدا بخواد بعدش باهم بریم کتابخونه!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مراقب خودتون باشید.فعلا.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:بازم گوجهیی شد... سعی می کنم کمتر بنویسم از گوجه خان...اما اخه زندگی من بین خودم و دوست جون و گوجه خان تقسیم شده...مگه میشه یه چیزی بنویسم و اسم این دونفر توش نباشه؟ پ.ن:الناز عزززززززززززززززیییییییییییزم یه نصفه روز پیشم بود ....عزیزم مجبور شد جمعه زود برگرده.....الناز گل عزیز من همیشه مراقب خودت باش...خوشحالم که یکی رو داری که خیلی دوستت داره و مراقبته....بوس واسه هردوتون.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 08:51:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=number13&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>number13</dc:creator>
<guid>http://number13.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.............</title>
<link>http://number13.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>وایی ببخشید !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من نوشته قبلیم رو حذف کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخه میدونید حق ندارم به خاطر اینکه تا سر حد مرگ نگران شدم غر بزنم و طلبکار باشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من باید درک می کردم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب بازم ببخشید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرمندم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 18:31:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=number13&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>number13</dc:creator>
<guid>http://number13.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استراتژی مخفی کردن!!!</title>
<link>http://number13.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;می خواستم پست قبلی رو حذف کنم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;راستش نمی دونم چی شد که اینارو نوشتم ...نه اینکه بد باشه یا هرچی اینا واقعیت ها و خوشی های کوچیک زندگی منه اما راستش نوشتنش کاری بود که از خودم انتظار نداشتم...میدنی عشقولانه بازی هیچ وقت به گروه خونه من نخورده نمی خوره! حتی در همین حد خفیفش! اما خوب اقای دوست این پست رو دوست داشت...نگهش میداریم.!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیشب رفتیم بیرون با دوستامون...قرار یه مسافرت و یه پیک نیک و یه جشن بالماسکه! برای هالویین هم گذاشته شد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دوستای خوب! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;میدونی البته نباید فکر کنید که من یه خونوده ازاد و روشنفکر دارم که اجازه هر کاری رو بهم میدن ...نه اما راستش هم من هم دوست جون هم اقای دوست از استراتژی مخفی کردن! استفاده می کنیم! یعنی بخش های غیر مجاز هر تولد یا مسافرت یا مهمونی حذف میشن! و البته بخش های غیر مجاز شامل عناصر غیر هم جنس می باشند! البته بگید درست نیست و ضرر می کنیم اما من و دوست جون نشستیم فکر کردیم و دیدم مادر های ما هیچ وقت مهمونی مختلط نرفتن و اقای دوست هم نداشتن و .... در نتیجه هیچ تصوری از این وقایا ندارن و فکر می کنند هرکس که اقای دوست داشته بشه حتما همه کاره هم هست! و نمی دونن توی این رابطه ها همه چی بستگی به فهم و شعور و ظرفیت طرفین داره و اینکه واقعا هدفشون از شروع رابطه چی باشه...خوب در ضمن حق هم دارند که نگران باشند در نتیجه برای اینکه نه جلوی جوونی کردن و خوشگ گذروندن ما گرفته بشه نه اونا نگران بشن استراتژی مخفی کردن لازم اجرا می باشد! به همین راحتی (البته این استراتژی نیازمند یک سری مهارت های ذهنی هم هست! تا در مواقع لازم بتونین سوتی های پیش اومده رو رفع و رجوع کنید!!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:م دیروز یه سیب زمینی گندیده خوردم! با اینکه سیاه بود و بوی بدی میداد و پودر شده بود ولی خوردمش! بعدشم با دوست جون رفتیم خونوشن و 5 تا قاشق خورشت بامیه و 2 اسلایس پیتزا و یه کاسه ژله و یه کاسه ماست خیار و 5 عدد شلغم و 6 تا قاشق بستنی و 1 قاشق انار و یه نارنگی با مقادیر متنابهی اب و دوغ زدیم به بدن!(در مورد دوست جون اینارو دوبرابر کنید!)کلا دیروز عطش غیر قابل وصفی برای خوردن داشتیم! و خوب البته میتونید تصور کنید شب بعد از خوردن دو لیوان شیرموز و باز هم پیتزا و ساندویج کالباس تنوری نیم متری به چه وضعی ما ودوتا روی زمین از درد غلت میزدیم!!!! خلاصه پدرمون در اومد ولی فکر کنم طش خوردنمون درمون شد !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:مراقب خودتون باشید دوست جونااااااااااااا...منم برم دیگه درس بخونم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:اینم یکی از عکسایی هست که قبلا می گرفتم با دوربین دو مگاپیکسلی موبایلم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;　&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256633906.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 06:55:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=number13&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>number13</dc:creator>
<guid>http://number13.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه شب خیر ساده!</title>
<link>http://number13.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;از وقتی مامان خانوم گیر داده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیگه تلفنی حرف زدنای من و گوجه خان هم کنسل شده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;عوضش چت می کنیم مثه قدیما و البته وب کم هم هست!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خلاصه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;خوشم اومد مکالمه اخرش رو بنویسیم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;(لپ تاپ گوجه خان دوربین نداره!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;(ستاره ها منم خط صافا گوجه خانه)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;* بریم بخوابیم دیده؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- فردا صبح کلاس داری؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;*اره ساعت 8&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;-باش بریم(اینجاهاش طولانیه یه کم می زنیم جلووووو)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;*شب به خیر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;*&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256591494.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;- اااا پس من کو؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;*&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256541771.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;ای.....(بیییییییییییب)(گوجه خان در مواقعی که هیجان زده میشن فحش میدن!) قربونش برم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;-اصلا بدو لباس بپوش بیام بدزدمت بدو....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;*&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256504855.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;-ای من ......(همون قربونش برم و مخلفات!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;بریم دیگه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;-موچچچچچچچچچچچچچچچ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;*&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256558971.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; -  &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; height=18&gt; دیوونه ؛پس من کو؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;*&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256541257.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;-(بییییییییییییب) قربونش برم (و باقی ماجرا!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;　&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:امشب گوش شیطون کر درس خوندم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:امروز قرار وبلاگی داشته بودیم بچه ها اومدن کلی دلم براشون تنگیده بود...اونا همین طور!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:خوب بزودی منتظر دعوا باشید ما یک هفتست دعوا نکردیم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:ساعت 2 نصفه شب می باشد من گشنمه! اما ترجیح میدم بخوابم...گوجه خان هم به قول خودش دراز کشیده تا از خستگی بمیره! چون خوابش نمی بره!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:خوش باشید&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:الان که شمبه شده دیگه ولی این نوشته ها در واقع مربوط به جمعست حالا کی پست شه خدا داند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:خوب این نوشته ها یکشمبه شب که الان باشه اپ شدند! ما امروز جفتمون کلاسارو پیچوندیم! و رفتیم از همون مسافرت های کوچمولو ...انقذه کیف داد...کلی تو جاده پرواز کردم! به قول گوجه خان کمتر جوونایی مثه ما فرصت اینو پیدا می کنن که تو این سن کم این خوشی های کوچمولو رو داشته باشن.خداجونم مرسی.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:حیف دوربین نداریم وگرنه حتما عکس می ذاشتم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:مرسی مرسی مرسی.&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 17:52:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=number13&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>number13</dc:creator>
<guid>http://number13.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه خوبه...</title>
<link>http://number13.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;مامان بزرگ داره برمیگرده&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;چه خوبه مامان بزرگ داشتن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;چه خوبه یکی باشه که بشینه از بچگی های مامانت برات بگه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;چه خوبه یکی باشه که صبح ها بزرو بشوندت و موهاتو شونه کنه...ببافه...بعد بگه مامان جون دختر باید مرتب باششه مثه دسته گل.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;چه خوبه یکی باشه که بگه چی شد...چی به سر سوگولی خونه اومد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;چه خوبه یکی باشه که مامان مامانت باشه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;رسم روزگاره...وقتی مامان بزرگ میشینه و با غصه اه میکشه و میگه...هیچ کدوم از دخترای من خوشبخت نشدن مامان جون....از زندگی متنفر میشم....اخه هرچی فکر می کنم بین مردای فامیل اونکه دست به خیر تر و خوش قلب تر بود بابابزرگ من بود...اونیکه در خونش همیشه رو به همه باز بود مامانبزرگ من...و دخترا هر سه تا مثه دسته گل...خوشگل...خانوم...خلاصه همه چی تموم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پس این چه رسمیه؟ خدایا قربونت برم هیچ وقت نمی فهمم حکتت رو.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;حالا شده غصه دل من این پیشونی سیاه...نمی دونم...یعنی دمباله این نفرین ناپیدا قراره دامنگیر نوه ها هم بشه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نمی دونم....نمی دونم واقعا پیششونی نوشتی وجود داره؟ یا نه زندگی همه ما یه سناریو که از قبل نوشته شده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;دیشب خیلی خوش گذشت...من و اقای دوست چون رشته هامون تو یه فیلده دوست هاش مشترک زیاد داریم...هر باز هم با یه اکیپ میریم بیرون و خلاصه دیشب خیلی خوش گذشت....خدایی از ته دلم می خندیدم! میدونی فکر می کردم دیگه نمیشه که از ته دل بخندم...اما خوب دیشب شده بودم یه بلوطی 4 ساله...انقذه کیف داد 4 سالم باشه....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:خداجون بابت نعمت هایی که بم دادی ممنون میدونم به خیلی از دخترا این نعمتا رو ندادی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:به قول یکی از دوستام...خدایا ما که سیر شدیم ،همه گرسنه هارو بکش!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پ.ن:مثله اکثر ادم های کره زمین هنوز با درس خوندن درگیرم! اخه من می خوام بیشینم درس بخونم قسمت نمیشه! اما می خونم...می دونم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;داشتم با خودم فکر می کردم چقذه بزرگ شدم!&quot; align=baseline src=&quot;http://www.atings.com/uploads/1256196383.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 05:08:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=number13&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>number13</dc:creator>
<guid>http://number13.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوتاهه خیلی</title>
<link>http://number13.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>یه اتفاق خوب نمی دونم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی فک کنم یه اتفاق خوب می تونه یه حس خوب باشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه حس خوب بابت همه چی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چی حتی قیافم! که حس می کنم صورتم دیگه پف نکرده و چشمام دیگه زیرشون سیاه نیست و دوباره خودمو دوست میدارم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حس خوب در مورد زندگی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چند تا پیشرفت بزرگ واسه من مثه درس خوندن و البته موندن سر کلاسای بعد الظهر و درس گوش دادن سر کلاس!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا جون  ببین یه کاری کن این حس خوب زیاده زیاد طول بکشه! قربونتتتتتتتتتتت برم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یکی از دوستام که شوور کرده اومده بود پز سالگرد عقدشو می داد! منم به دوستم گفتم مهسا الا وبلا باید این پنج شمبه واسه من سالگرد عقد بگیرید وگرنه عقده ای می شم!!!! دوستمم گفت نه عزیزم ما روشو کم می کنیم تولد بچه دومتو می گیریم!!!&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا بد نیستم این حسمم تا نود درصدش رو مدیون خودم و گوجه خان هستم! یعنی مدیون خودم که بالاخره فکرایی که کلمو پر کرده بود گفتم و مدیون اون با منطق نشستیم حرف زدیم و حلش کردیم و الان واقعا راحت ترم!ده درصد بقیه هم مدیون زمان!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می دونی زندگی خیلی کوتاه تر از اونیه که فکر می کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اره البته ۷۰ سال عمر متوسط تو نظر هیچکی کوتاه نمیاد اما تو فقط یه سال وقت داری بیست ساله باشی فقط ۱۰ سال کل جوونیت طول میکشه و خلاصه اگر بیای تو مقیاسای کوچیکتر عمر لحظه های خوش و شاد ما کوتاهه چرا با کارای الکی و سخت گرفتن کوتاه ترش کنیم؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاصه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست دارم همیشه حس خوبی داشته باشم(البته در حد توان هورمونای بدنم!) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مراقب خودتون باشید.بوسس.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 19:09:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=number13&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>number13</dc:creator>
<guid>http://number13.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه اتفاق خوب...</title>
<link>http://number13.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>کاش یه اتفاق خوب بیوفته این وسط&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا جون یه اتفاق خوب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدو بدو منتظرم...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 18:16:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=number13&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>number13</dc:creator>
<guid>http://number13.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
