بعدا نوشت:وقت این نوشترو می نوشتم سردرد وحشتناکی داشتم...خسته بودم...و از همه نا امید! گفتم که گفته باشم!

این که من فکر می کنم می تونم بنویسم اما در واقع یه دروغه  یه حقیقته محضه!!!

می دونی ادم باید یه کاری رو تو زندگیش حسابی بتونه انجام بده و به خاطر تمبلی یا هر درد دیگه ای که تا الان داشتم ...اره من انگاری هیچ کاری رو تا اخرش یعنی تا سر حد خوب بودنش نمی تونم انجام بدم!!!

امروز امتحان ویروس دادم با مشتقاتش

عجب خریم واقعا! واقع خاک تو سرم...نه خاک بر سرم...اخ چقذه دلم خاک می خواد...از اون مهر های که ادما روش نماز می خونن من فقط مزش یادمه!

زندگی باید خیلی اسون تر از اون چیزی باشه که ما فکر می کنیم ارواح عممم!

این طوری من فقط دارم اذیت می شم بقیه  رو هم اذیت می کنم البته!!!

همیشه اذیت می شم! اره کلا یه سیخ داغ تو جیگرمه! ای خونه جیگرم!!!

لحظه هام مثه یه لیوان شربته که که هیچ وقت نمی تونم و شاید یادم می ره یا غفلت می کنم تا تهشو بخورم!!!

بعدش حسرتش می مونه به دلم!

شایدم همین حسرت موندن همون سخت گرفتن باشه...هوم؟؟ گرفتین؟

خلاصه دوست میدارم که کلی دوست دارم!البته منظورم اصلا به دخترا نبود!(حالا که خمب فکر می کنم می بینم چرا منظورم به دخترا هم بوده!!!)

این روا یه سگ سفید تو کوچه ما پیدا شده که یه جورایی خیلی دوسش میدارم

شادیم دوست داشتن نیست یه جور حس همدردیه! حداققل من می تونم با یه سگ همدردیکنم ...

اخه اونم خیلی سردرگمه و ...اومدم بگم و تنها دیدم خیلی بی انصافیه بگم تنهام...

تا دیروز تنها بود اما امروز دیدمش که سرخوشانه دمشو بالا گرفته و دمبال یه سگ سیاه لنگ می دوید

حس کردم چقدر خوشحاله که تنها نیست

هرچی هم که سگ سیاهه بد اخلاق باشه و حتی با اینکه لنگه و لاغر و مریض به نظر میاد و ممکنه نتونه به خوبی از سگ سفیده دفاع کنه

اما حس کردم که خیلی دوسش داره!

حس کردم یه جورایی می گه هر جوری هستی مهم نیست فقط خوب اینه که هستی من زبون سگا رو حس می کنم!!!!

نمی دونم

وقتی رفتم واسش استخون بندازم یه جور غریبی برگشت نگام کرد

یه جوری انگار چشم های یه ادم زجر کشیده بود

باور کن نزدیک بود ب÷رم بغلش کنم چون یه لحظه یادم رفت اون یه سگه!

.البته با سگ بودنش مشکلی نداشتم با باکتری ها و ویروس ها و ..و گل روی تنش مشکل داشتم...لعنت به تو ای پزشکی!

.

اینکه من طاقت ندارم بازم امتحان بدم یه واقیعیته که دارم ازش فرار می کنم!

وقتی این همه چیزای رنگی رنگی دور و برت هست و همه شادن و شبا هوا عالیه(البته عالی برای یک بلوط یعنی کمی شرجی و و ولرم!)و همه تا نصفه شب تو خیابونن

وقتی داری سعی می کنی فکرتو رو نوشته های بی فایده جزوت مترکز کنی اما یه فکر باحال به ذهنت میرسه

وقتی...

نمی دونم تابستون رو دوست میدارم و واسه این تابستونم کلی برنامه دارم! نه که تابستونای قبلی نداشتم!!!

خلاصه فکر کنم چرت و پرت نوشتن بس باشه!

خوابم میاد خیلی

و درس دارم خیلی بیشتر!

پ.ن:یه لحظه سکوت....می دونی دلم چی می خواد؟یه مقداری اهن گنده که شبیه کاپوت یه ماشین شاسی بلند باشه

و من که مانتو مشکیم و بهترین شلوار جینمو پوشیده باشمو صورتم رنگش پریده باشه

بعدش یهو یه صدای بلند بوق بیاد

اون لحظشو از همش بیشتر دوست دارم...صدای برخورد اهن سفت و سخت با گوشت تن ادم....اونجا که یه جورایی ادمه خار میشه!

بعدش من افتاده باشم رو اسفالت های گرم یه بعد الظهر طولانی

و یه خونه قرمز خوشگل رو سفیدی صورتم باشه

و بعدش دیگه نباشم

و هیچکی هم منو یادش نیاد

از ادم بودن خسته شدم...خیلی سخته...من از اولشم دلم می خواست فرشته باشم.

پ.ن:ای وای دلم دلم دلم!ای وای گلم گلم گلم اخه من الان دارم این اهنگ. گوش می کنم

پ.ن:میشه یکی بیاد منو بگیره ببره؟من اخره سیاسیم!ااصلا هم لازم نست کسی اغفالم کنه تا هرجایی که دلش می خواد یه بمب گنده ببندم به خودمو منفجرش کنم!

اه این روزا که ازادم هیچ جا اغتشاش نیست

پ.ن:بابا من اصلن دیوونم!فکر کنم اینو اولش می نوشتم بهتر بود....خستم شد گند بزنن به این دنیای لعنتی مزخرف اشغال و بیییییییییییییب بقیش ضد اخلاقی میشه!

پ.ن:جوجه قولت یادت نره گفتی به روم نمیاری...

 


 

نوشته شده توسط بلوط در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت