روزهای اخر ساله

همه خونه تکونی کردن

ما که سنت بزرگ خانواد بودن رو شکوندیم

نه سفره داریم نه ماهی نه سبزه نه خونه تکونی

اما تو دلم بدجوری عیده

خوشالم الکی و خرکی

مست میشم

دیوانه میشم یکهو و وقتی به خودم میام هیچی هیچی نمونده!

سمی رو می بینم هرشب تغریبا

شده سایه ی من!

گاهی فکر می کنم بد نیست یکی باشه که همه زندگیت رو بدونه و بشه راحت باش حرف زد

اما دو مشکل هست

زندگی من جوری نیست که بشه واسه کسی بگیش و دیگه اینکه سمول من اهل درددل نیست راستش یه جورایی نمی فهمه

دنیای اون فرق داره با من یه جورایی

بی خیال

.

.

دیروز دیدمش می گفت باباشس حالش خوب نیست اما نگران نبود

می گفت عفونت ریه بوده و یه سری چیزای دیگه

امروز دیدمش

صدای جیغ هاش تو کوچه

انگار اب سرد ریختن روم

باباش رفته بود

.

.

شاید به نظرت خنده دار بیاد اما با خودم فکر کردم اگر منم بمیرم؟

در حالیکه هیچ کاری نکردم!

به قول سامی چه اومدنو چه رفتنی بود!

نمی ترسم از مردن نه می ترسم از تنها موندن دوستام و خونوادم

نمی خوام کسی واسه من غصه بخوره!!!

(حالا که فعلا نمردم)

.

.

خریدای عید

امسال خیلی راحت بودم

اولین شلواری که پوشیدم اولین بلوز اولین ÷یرهن اولین مانتو

بی دلیل نرفتم تو مغازه

راحت خریدم

عید تهرانم

دلم پر می کشه واسه هواش

که نصفه شب میرم تو بالکن اپارتمان مامانبزرگ

گوش میدم به صدای شهر

چراغ های ریز و درشت

نگاه متعجب من رو مردم

احساس عجیبی که دارم

یکساله ندیدمشون

انگار این ادمارو تو خواب دیده بودم

خیلی تعغییر کردن حتما

من؟اره من بدتر شدم

گند شدم

بداخلاق و دیوانه شدم!

وقیح شدم

اره فکر کنم بزرگ شدم....

خدایا کمکم کن کارایی رو می خوام انجام بدم

فکرای خوبی دارم

خدایا من دلم نمی خواد بد باشم اینقدر تو هم کمکم کن

خدایا منو ببخش

خستم دیگه

مریض شدم بدجور

واسم دعا کنید سر سفره هاتون

محتاجم به دعا

سال نو مبارک و خداحافظ

پ.ن:وضعیت اینترنت اینجا خیلی خرابه وصل نمیشه مگر با سلام و صلوات و نذر و نیاز!!


 

نوشته شده توسط بلوط در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 ساعت موضوع | لینک ثابت