تبليغاتX
پلاک 13 موتور هواسوز هنر و ادبیات فارسی

number13

بلوط

number13

http://number13.blogfa.com

پلاک 13

پلاک 13

پلاک 13

دیوانه
یک جورهایی سخته اما هستیم فعلنا
می ادامه ایم
ما و خودمان
هوم
دیگه همین
بلوطی باشید!!! your here,there is nothing i fear...!

پلاک 13

پلاک 13
your here,there is nothing i fear...!
ای اشغال!

این که من فکر می کنم می تونم بنویسم اما در واقع یه دروغه  یه حقیقته محضه!!!

می دونی ادم باید یه کاری رو تو زندگیش حسابی بتونه انجام بده و به خاطر تمبلی یا هر درد دیگه ای که تا الان داشتم ...اره من انگاری هیچ کاری رو تا اخرش یعنی تا سر حد خوب بودنش نمی تونم انجام بدم!!!

امروز امتحان ویروس دادم با مشتقاتش

عجب خریم واقعا! واقع خاک تو سرم...نه خاک بر سرم...اخ چقذه دلم خاک می خواد...از اون مهر های که ادما روش نماز می خونن من فقط مزش یادمه!

زندگی باید خیلی اسون تر از اون چیزی باشه که ما فکر می کنیم ارواح عممم!

این طوری من فقط دارم اذیت می شم بقیه  رو هم اذیت می کنم البته!!!

همیشه اذیت می شم! اره کلا یه سیخ داغ تو جیگرمه! ای خونه جیگرم!!!

لحظه هام مثه یه لیوان شربته که که هیچ وقت نمی تونم و شاید یادم می ره یا غفلت می کنم تا تهشو بخورم!!!

بعدش حسرتش می مونه به دلم!

شایدم همین حسرت موندن همون سخت گرفتن باشه...هوم؟؟ گرفتین؟

خلاصه دوست میدارم که کلی دوست دارم!البته منظورم اصلا به دخترا نبود!(حالا که خمب فکر می کنم می بینم چرا منظورم به دخترا هم بوده!!!)

این روا یه سگ سفید تو کوچه ما پیدا شده که یه جورایی خیلی دوسش میدارم

شادیم دوست داشتن نیست یه جور حس همدردیه! حداققل من می تونم با یه سگ همدردیکنم ...

اخه اونم خیلی سردرگمه و ...اومدم بگم و تنها دیدم خیلی بی انصافیه بگم تنهام...

تا دیروز تنها بود اما امروز دیدمش که سرخوشانه دمشو بالا گرفته و دمبال یه سگ سیاه لنگ می دوید

حس کردم چقدر خوشحاله که تنها نیست

هرچی هم که سگ سیاهه بد اخلاق باشه و حتی با اینکه لنگه و لاغر و مریض به نظر میاد و ممکنه نتونه به خوبی از سگ سفیده دفاع کنه

اما حس کردم که خیلی دوسش داره!

حس کردم یه جورایی می گه هر جوری هستی مهم نیست فقط خوب اینه که هستی من زبون سگا رو حس می کنم!!!!

نمی دونم

وقتی رفتم واسش استخون بندازم یه جور غریبی برگشت نگام کرد

یه جوری انگار چشم های یه ادم زجر کشیده بود

باور کن نزدیک بود ب÷رم بغلش کنم چون یه لحظه یادم رفت اون یه سگه!

.البته با سگ بودنش مشکلی نداشتم با باکتری ها و ویروس ها و ..و گل روی تنش مشکل داشتم...لعنت به تو ای پزشکی!

.

اینکه من طاقت ندارم بازم امتحان بدم یه واقیعیته که دارم ازش فرار می کنم!

وقتی این همه چیزای رنگی رنگی دور و برت هست و همه شادن و شبا هوا عالیه(البته عالی برای یک بلوط یعنی کمی شرجی و و ولرم!)و همه تا نصفه شب تو خیابونن

وقتی داری سعی می کنی فکرتو رو نوشته های بی فایده جزوت مترکز کنی اما یه فکر باحال به ذهنت میرسه

وقتی...

نمی دونم تابستون رو دوست میدارم و واسه این تابستونم کلی برنامه دارم! نه که تابستونای قبلی نداشتم!!!

خلاصه فکر کنم چرت و پرت نوشتن بس باشه!

خوابم میاد خیلی

و درس دارم خیلی بیشتر!

پ.ن:یه لحظه سکوت....می دونی دلم چی می خواد؟یه مقداری اهن گنده که شبیه کاپوت یه ماشین شاسی بلند باشه

و من که مانتو مشکیم و بهترین شلوار جینمو پوشیده باشمو صورتم رنگش پریده باشه

بعدش یهو یه صدای بلند بوق بیاد

اون لحظشو از همش بیشتر دوست دارم...صدای برخورد اهن سفت و سخت با گوشت تن ادم....اونجا که یه جورایی ادمه خار میشه!

بعدش من افتاده باشم رو اسفالت های گرم یه بعد الظهر طولانی

و یه خونه قرمز خوشگل رو سفیدی صورتم باشه

و بعدش دیگه نباشم

و هیچکی هم منو یادش نیاد

از ادم بودن خسته شدم...خیلی سخته...من از اولشم دلم می خواست فرشته باشم.

پ.ن:ای وای دلم دلم دلم!ای وای گلم گلم گلم اخه من الان دارم این اهنگ. گوش می کنم

پ.ن:میشه یکی بیاد منو بگیره ببره؟من اخره سیاسیم!ااصلا هم لازم نست کسی اغفالم کنه تا هرجایی که دلش می خواد یه بمب گنده ببندم به خودمو منفجرش کنم!

اه این روزا که ازادم هیچ جا اغتشاش نیست

پ.ن:بابا من اصلن دیوونم!فکر کنم اینو اولش می نوشتم بهتر بود....خستم شد گند بزنن به این دنیای لعنتی مزخرف اشغال و بیییییییییییییب بقیش ضد اخلاقی میشه!

پ.ن:جوجه قولت یادت نره گفتی به روم نمیاری...

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت توسط بلوط
همه دوست جونای من!
ما اونجا توی اون کتابخونه مرطوب و گرم....سه تا دختر عاشق داریم

یه مامان کوچولو که بچشو توی شکمش با خودش میاره ...چند تا مامان احمق که بچشون یه جایی میونه محبت اجباری بقیه دست و پا میزنن...و چند تا دختر دیگه که می تونن عشق ادم های اون طرفه پارتیشن باشن

ما اونجا توی اون کتابخونه کلی دختر داریم کلی دختر با کلی ارزو و کلی هدف های متفاوت

یکی برای برد می خونه ...یکی برای تخصص..یکی برای پاس کردن...یکی تاپ شدن و ...ما اونجا کلی هدف داریم

.

.

امروز رفتم کتابخونه چون جزوه هام کامل نبود و الا با خودم عهد کرده بودم دیگه نرم اونجا...اما از بی فکری و تمبلی گرفتنه جزوه رو گذاشتم برای دقیقه اخر که وقتی به خودم اومدم از وردیمون هیچکی دختر جز سمی نبود که اونم بدتر از من اصلن جزوه نداشت!

نمی دونم چرا یکدفعه این قدر عصبی شدم شاید به خاطر این بود که هر چی سعی کردم نتونستم گونه های مختلف هرپس ویروس رو حفظ کنم یا هرچی ...بغض سختی بیخ گلومو چسبید و داشتم خفه می شدم

خلاصه زنگ زدم به یکی از دوستام و گفتم اگر کسی اونطرف هست(از پسرا) یا اگه خودت اینجایی خبرم کن

اس ام اس زد خودم نیستم اما اگه بخوای میام و الان چک می کنم خبرت می کنم

منتظر شدم اما خبری نشد...به یکی دیگه که فکر می کردم اونطرف باشه اس ام اس زدم و اونم گفت نیستم اما تا ۱۰ دقیقه دیگه میام...که گفتم نه ممنون بچه ها هستن...خلاصه اخرش با کلی اس ام اس زدن و حرص خوردن یکی پیدا شد ...می دونی نمی دونم چرا اما یهو احساس غرور کردم از اینکه اینقدر همکلاسی های خوبی دارم...اینقدر با ممعرفتن...حتی به اونایی که اس ام اس زده بودم ۱ ساعت بعدش می پرسیدن جزوه گیرت اومد یا نه!

یاد ترم پیش و اناتومی عملی افتادم...اگر اینا نبودن از غصه می مردم!(بگذریم طرف صحبتم زیاد با دخترای کلاسمون نبود!)

پ.ن:واسم دعا می کنید نه؟

پ.ن:خوشحالم که تنها نیستم

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت توسط بلوط |
سندرم پیش امتحانی.......
اه خیلی خستم!

نه از درس خوندن

محیط ادمو بیشتر خسته می کنه

کتابخونه خیلی شلوغ شده و با اینکه مخصوص پزشکی هاست اما همه جور ادمی ریخته توش!

گرمه!

و این بچه های سال یکی هم همش دارن حرف میزنن(یاد جوونی خودم افتادم!)

اعصابم حسابی ریخته بهم

اومدم یعنی خونه درس بخونم که اینجا هم....

ای خدا اخه ادم باید یه جا ارامش داشته باشه!

شاید برم تو قبرستون سنگین تر باشه

درسا خیلی سختن

خداجون کمکم کن تو می دونی این امتحانا چقدر واسم مهمن

خدا تو می دونی

خدا ارامش از تو خر زدن از من!

سرم داره می ترکه

پ.ن:حالا فکر نکنید من خیلی درس خونما...اما تو ایام امتحانا تلاشمو می کنم البته یا پایان ترم یا میان ترم یعنی یکیشو فقط درس می خونم امسالم میان ترم اصلا حالم خوب نبود و همرو گند زدم و حالا باید دوبل بخونم تا جبران شه تروخدا واسم دعا کنید

پ.ن:اینجا همش شد غر زدن!ببخشید من جای دیگه ای جز اینجا ندارم

پ.ن:نظر خواهی پایین فعاله البته بعید می دونم در مورد غر زدن های یک دانشجوی مبتلا به سندرم پری اگزمینیس (پیش امتحانی!)کسی نظری داشته باشه

پ.ن۲:من یه ۲-۳ روز قبل از امتحانا یهقرص جدید گرفتم از بچه ها به اسم ریتالین(لطفا سرچش نکنید وگرنه به ... می بندین منو!!)وقتی خوردم قرار بود بیدار بمونم اما شدیدا خوابم گرفت...خلاصه گذشت و من ۳ تاشو بیشتر نخوردم چون عملا نتیجه عکس داشت اما الان حس می کنم تمرکزم خیلی بهتر شده رو درسا و مدت بیشتری می تونم بشینم و درس بخونم! نمی دونم نتیجه اون قرصاست یا معجزه شده اما همش حسرت می خورم چرا زودتر شروع نکردم که بیشتر بخورم!احتمالا بعد از امتحانا بدم یکی از این رفقای رسیدنت برامون بنویسه!(این قسمت مربوط به تجربه مصرف قرص بود که خواستم بنویسم چون اگر دانشجو باشید به دردتون می خوره همون طور که مال بقیه به درد من خورد)

ممنون و بای!و دعا یادتون نره

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط بلوط |
پری
یک زوج در اوایل 60 سالگی ، در یک رستوران کوچک رومانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان یک پری کوچک سر میزشان ظاهر شد و گفت: چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستید و درتمام این مدت به هم وفادار موندید ، هر کدامتان میتوانید یک آرزو بکنین.خانم گفت: اووووووووووووووووه، من میخواهم به همراه همسر عزیزم ، دور دنیا را سفرکنم.پری چوب جادوئیش را تکان داد و دوتا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک در دستش ظاهر شد.حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:خب ، این خیلی رومانتیکه و فقط یکبار در زندگی اتفاق میافته ، خیلی متاسفم عزیزم ولی من آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خود داشته باشم.خانم و پری سخت ناامید شده بودن ولی آرزو، آرزو دیگه!!!! پری چوب جادوئیش را چرخاند و .....آقا 92 ساله شد! پیام اخلاقی این حکایت: مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن، ولی پری ها مونث هستند :D

پ.ن:دارم فکر می کنم اثاثمون جمع کنم برم تو همون کتابخونه گرم و مرطوب یا بمونم خونه نمی دونم فکر کنم اخرش پاشم برم این مطلب هم هویجوریست در باب بد جنسی مرد ها!!

پ.ن:می دون بدجوری بین عقاید خودم و عرف جامعه ام دست و پا میزنم خیلی بده که با محیطتت همگون نباشی یا باید همرنگ این جماعت شم یا باید برم! اما بدجوری از شکست خوردن می ترسم

.ن۲:فکر می کنم باید خیلی خیلی خیلی بیشتر بخونم هنوز خیلی چیزاست که نمی دونم و نمی فهمم

هنوز مونده تا عقایدم تثبیت شن

اره هنوز جا دارم واسه کامل شدن!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط بلوط |
امتحان!
سلام!

گوش شیطون کر بشه الهی من امروز درس خوندم!

۴ تا جزوه ۳۰ صفحه ای خوندم!

در مورد  دپرس بودن و اینا هم تصمیم گرفتم برگردم به زندگی عادی خوش حالانه خودم!

میدونی به نظرم دو طرف بازیچه یه سری حزب بازی هستن

دیگه بی خیال

گذشت هرچه بود!

واسم خیلی دعا کنید امتحانا سخته

تابستون باحالی خواهم داشت!

خوش بگذره ادما خیلی مراقب خودتن باشید.

پ.ن:بهتون گفته بودم میزان رضایت من از زندگی تابع مستقیمی از میزان درس خوندنمه؟؟؟

پ.ن:البته نه اینکه فکر کنید من خدای نکرده دچار اون بیماری معروف پری اگزمینیس سیندروم نشدما!اولین تیر ترکشمون هم خورد به جوجو بیچاره!ای سوخت!!!

پ.ن:دیگه اینم نقطه ضعف منه عین چی از امتحان می ترسم!!!

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط بلوط

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا