تبليغاتX
پلاک سیزدهم
زندگیمو دوست دارم

:) سعید خان یه نومی نشونی ...همین جوری اومدی و رفتی ؟؟:)

اقای همسر اومده میگه که من رفتم کامنت های زمان دوستیمون رو که برام گذاشتی خوندم و دیدم چقدر بچه بودم اون موقع ها :)) ها ها ها

منم الان که نصفه شبه و نمی دونم چرا خوابم نمی بره و از اون بدتر نمی دونم صبح چجوری باید بلند شم برم بخش اومدم و کامنت هاشو خوندم...چمی دونم شایدم دلم یاد جوونی هام کرده!!

اقای همسر پس کامنت های خودتو باید بخونی !! البته من مسخرت نمی کنم من افتخار می کنم و با خوندن این کامنت ها کلی خاطراتمون واسم زنده میشه و ته دلم ذوق می کنم :)

هنوزم گاهی برای هم کامنت میذاریم :) البته خیلی کمتر ...اس ام اس بهتره و تازه مثه اون موقع ها دیگه بحث نمی کنیم...خوب جنس مشکلاتمون عوض شده دیگه خیلی کم پیش میاد اختلاف نظر داشته باشیم ...

هنوز میشه سال نو رو تبریک گفت؟؟ مرسی از همه تون که بعد این همه وقت به یادم بودین و سال نوتون مبارک :) ...دوستای قدیمی من فراموشتون نکردما :)

نوشته شده توسط بلوطی در ساعت 2:21 | لینک  | 

امروز

امروز ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ و دقیقا ۳ سال میگذره از ۱۳ اسفند ۱۳۸۷ که برای اولین بار باهم بیرون رفتیم اونم به مناسبت تولد من...کادوم رو یادم نمیره....یه پوستر از فروغ و کتاب شعرش...اون موقع ها هر دو عاشق فروغ بودیم...یادته می رفتیم قبرستون کوچیک و خلوت یکی از محله ها و می نشستیم برای خودمون شعر می خوندیم؟ فروغ و شعراش همه جا با ما بودن...

اولین باری نبود که می دیدمت...ولی اونروز حس جدیدی داشتم...یه حس خوب بود که سعی می کردم کنارش بزنم .... ولی نمی شد... اصلا نفهمیدم چی شد ... ادمی نبودم که به راحتی دم به تله بدم...اونروزا از مردا متنفر بودم و حالا می فهمی چرا .... ولی تو ... تو فرق داشتی ....

خوشحالم...با همه وجودم خوشحالم که دارمت دوست من...همسر عزیزم :*....از ته ته قلبم خوشحالم که اونروز قبول کردم بریم کافی شاپ....همون کافی شاپ دنج و کوچولوی شیلی که الان جاش پیتزا فروشی زدن...

امروز تولدم هم بود...۲۳ ساله شدم...دیشب همسر عزیزم با چند تا از دوستام سوپرایزم کردن :)

همین دیگه خبری نیست :) خوبیم :) بزرگتر شدیم

روزای اخر ساله و همه چی افتاده رو دور تند :) سال ۹۰ سال خوبی بود امیدوارم سال ۹۱ سال بهتری باشه و اونجوری که پیش بینی کردن نباشه....من دلم روشنه...

پ.ن: از امروز تا ۱۱ فروردین من و اقای همسر همسن میشیم!! شاید باورتون نشه ولی یه حس خیلی جالبی دارم که همسنشم .... واقعا کیف داره!! :) حس می کنم بزرگ شدم ...

پ.ن: خوب و خوش باشید :) برامون دعا کنید :) 

 

نوشته شده توسط بلوطی در ساعت 22:33 | لینک  | 

چند وقته اینجا ننوشتم؟؟ دلم تنگ شده واسه اینجا...واسه خونم...واسه وبلاگی که خیلی بیشتر از یه وبلاگ واسم معنا داره...

ما خوبیم! درس می خونیم...بخش میریم...از امسال جفتمون حقوق بگیر شدیم :) ولی طبق معمولی هیچی تهش نمی مونه :))

یادش بخیر جوجه بودم و دوجی خانی در کار نبود که اینجارو ساختم...حالا باورم نمیشه...۳ سال گذشته و تو این سه سال چقدر تغییر کردم...

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار :)

نوشته شده توسط بلوطی در ساعت 20:11 | لینک  |