تبليغاتX
Lilypie Kids Birthday tickers پلاک 13

پلاک 13

your here,there is nothing i fear...!

نمی دونم

گاهی ادم تنها نیست ولی بدجوری احساس تنهایی می کنه

اون بیرون هوا عالیه و من....

دلم گرفته

سه روزه تو این خونم

مامان پشت همه پنجره ها برزنت زده و خونمون تو روز هم تاریکه

فکرشو بکن من تا عصر نمی دونستم صبح بارون اومده

هوا خیلی خفست

سه روزه تو خونم

سه روزه هیچ کاری نکردم

تحقیقم موند از بس سرعت اینترنت کوفتی شده نمیشه سرچ کرد

اعصابم بی نهایت خورده

از دست همه

از دست اقبالم

از دست همه

حتی اگر هیچکی جز خودم مقصر نباشه

کلی گریه کردم

دوجه خان هم بالاخره باباشو راضی کرد بش ماشین بده

ساعت ۷ شب!

مامانمم هم گیر داد که میری تا دی وقت بر نمی گردی!

گفتم تا نه بر میگردم هی من اصرار کردم هی گفت نه و من بیشتر کفری می شدم

تا اینکه میگه میری ولی یک دقیقه دیرتر از نه برگشتی خودت میدونی! انگار من بچه ۱۴ سالم! خیلی بم برخورد و گفتم اصلا نمیرم همون لیاقتتونه ادم بهتون دروغ بگه

نم دونم شایدم بچم واقعا!

هیچی ندارم که نو باشه ... خسته شدم از این همه تکرار

این شعر رو از وبلاگ رادیو سیتی برداشتم اگر دزدیه و صاحبش راضی نیست بگه برش درام(شک دارم تا ۱۰۰۰ سال دیگه هم اینجارو بخونه البته!!!)

 

 

لورنا جان

بخوان

صدای تو در این صبح کمرنگ پاییزی

مرا به یاد بوسههایی میاندازد

که طعم سیگار میدهد

وای از بوسههایی که طعم سیگار میدهد...

کاری ندارم

جز آنکه پنجرهها را به روی سوز سرما ببندم

مجلهها را جمع کنم

روی صندلی ناراحت چوبی بنشینم

و سطوح سخت و ناهموار زندگی را

زیر باسن مبارک حس کنم

و یادم باشد

همیشه یادم باشد

که هیچ چیز در این دنیا

راحت و آسان نمیگذرد

کاناپهی راحت امریکایی را

برای مهمانان راحتطلبم میگذارم

تا روی آن لم بدهند

و پرتقال پوست بگیرند

و به اوضاع مملکت فحش بدهند

و من با لبخندی سر تکان دهم

و به بوسههایی فکر کنم

که طعم سیگار میدهد

وای از بوسههایی که طعم سیگار میدهد...

لورنا جان

بخوان

صدای تو مثل فرشتههاست

و لحظههایی مرا

از زمین سخت و سنگین و ناهموار

جدا میکند

و به آسمان میبرد

و فراموش میکنم:

تکستهای ننوشته را

جلسههای کسل کننده را

گپزدنهای احمقانه را

لبخندهای زورکی را

حرفهای صد من یک غاز را

روزهای بیپولی را

سرمای شبها را

برنامههای مزخرف تلویزیون را

سروصدای همیشگی عملههای ساختمانساز را

تلفنهای گاه و بیگاه و حرفهای همیشگی و تکراری را:

- «چطوری؟ خوبی؟ اوضاع روبراهه؟»

- روبراهه

روبراهه

روبراهه

روبراهه

صدای تو مرا از این دیالوگهای کسالت بار جدا میکند

تا به یاد بوسههایی بیفتم

که طعم سیگار میدهد

وای از بوسههایی که طعم سیگار میدهد...

آی آی آی آی

لورنا جان

آی...

دلم فریاد میخواهد

نه فریاد دردآلود

نه فریادی که آدمهای رنجدیده میکشند

نه فریاد آدمهای خوشحال و راضی

نه فریاد یک زن دردمند زائو

نه فریاد شکوه و شکایت به درگاه پروردگار

نه

نه

نه

دلم فریادی میخواهد شبیه فریاد قوالیخوانهای دردمند

سرخپوستهای دانای داستانها

آوازهخوانهایی که

آواز نمیدانند

و آواز نمیخوانند

و مرثیهخوان دل دیوانهی خویشند

فریادهایی که در مراسم زار

برای اهل هوا

از نای جان

سر به آسمان میزند

لورنا جان

فریاد بزن لطفا

به جای من فریاد بزن

مرا رها کن از رویای بوسههایی

که طعم سیگار میدهند

وای از بوسههایی که طعم سیگار میدهند...

پ.ن:خیلی گیجم.همین.

۳ ساعت بعد نوشت::خوب وقتی داشتم این مطلب رو پست می کردم همزمان یه سری هم به بقیه وبلاگا زدم و نم دونم یهو چی شد که با خودم گفتم همش ۵ ساعت از تعطیلات باقی مونده و اگر این چند ساعت رو هم بشینم زانوی غم بغل بگیرم چیزی نمیشه اما اگر برم بیرون یه خاطره خوب دارم و کلی هم روحیم عوض میشه...با احتساب اولتیماتوم مامان یک ساعت و نیم بیشتر وقت نداشتم....تندی زینگیدم به دوجم و اونم نیم ساعته خودشو رسوند و اول رفتیم نوشیدنی مورد علاقه من (عکسش هست) رو گرفتیم و بعدم از نردیک ترین جای ممکن ساندویچ  هایدا گرفتیم و رفتیم کنار رودخونه خوردیم و منم ۲ دقیقه زودتر از وقتی که باید خونه بودم:))

می دونی جالبیش این بود که قدر هر دقیقه رو می دونستیم و سعی می کردیم بیشترین استفاده رو ببیریم نمی دونم اگر در اینده وقت بیشتری برای باهم بودن باشه بازم لحظات و دقیقه ها اینقدر با ارزش می شن؟؟

خلاصه درسته سه روز حبس بودم اما همین یک ساعت هم کلی تو روحیم اثر داشت و خستگیم رد رفت.مرسی دوجه جونم

اینم عکس دوجه با ساندویچا تو دستش

    اینم نوشابه هایی که من طعمشونو خیلی دوست میدارم(freez)

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت توسط بلوط|

صدای زنگ در خونه میاد

تو اون فاصله ای که مامان بره و باز کنه و برگرده ارزو می کنم یکی باشه ...یه ادم جدید یه مهمون ....اما دل غافل باباست.

با خودم میگم احمق ما که کسی رو نداریم تنها ادم های جدید زندگی من که به هر زوری بود به منوی خونوادمون اضافشون کردم دوجه جان بودن و دوست جون....

خیلی بی حوصلم

دو روزه تو خونم

باورم نمیشه

باورم نمیشه هیچ جا نرفتم!

دوجه جان هم ماشین نداره این چند روز

اه

فردا تعطیله و اعصابم خورده

چرا من نباید یه خاله یی یه عمه یی یکی رو داشته باشم؟

چرا هیشکی نیست که برم خونش و خوش باشم؟ خونه ی دوستامم برم امشب شب عیدی هرکسی یه جایی مهمونی هست...اما من مثه همهی سال های قبل و نوجوانی و کودکیم اروز می کنم کاش فقط یه فامیل داشتیم که امشب می رفتیم خوشنون مهمونی یا اونا میومدن

شاید تا غریب نباشی تو شهری نفهمی ...وقتی صدای زنگ در خونه به صدا در میاد چقدر ذوق می کنی...اما دریغ!

چقدر دلم واسه خاله و مامانبزرگم....چقدر دلم حتی واسه عمه هام تنگ شده..........................

بگذریم

اه می دونم خیلی بد می نویسم!

دوست جون می دونم تو هم الان احتمالا تنهایی و داری از اینکه یه دوست بی معرفت مثه من داری به خودت فحش میدی

اما می دونم اگر ما دوتا با هم بریم بیرون فتنه ها برخیزد

راستش حوصله خط زدن(به قول تهرونی ها دور دوری) و پسر های لوس و پولدار رو ندارم

حوصله که نه راستش دیگه نمی خوام اینکارارو بکنم....دوجه جان هست و بسه

دوجه جان هم که با دوست جونش تو یه پارک نشستن و احتمالا دارن سیگار می کشن و حرف می زنن ولی باز خوبه اون یه جایی رفت

منم اینجا تو اتاق نا مرتبم پشت لپ تاپ نشستم و فریز بلو هاوایی می خورم و اشک میریزم!

خوش به حالتون اگر این سه روز تعطیلی رو خوش گذروندین:))

پ.ن:دعا دعا می کنم فردا بشه با دوجه بریم یه جایی...بابا دلم پوسییییییییییییییییییییید

پ.ن: دلم گرفته ای دوست

هوای گریه دارم....................

بعدا نوشت: بابا اومد تو اتاقم....یه کاسه اجیل اورده بود....گفته ببرش بیرون میام با هم بخوریم....چاره ای نیست....میرم تا شب و با بابا و مامان و فارسی وان بگذرونم....(خوبه حداقل اینا رو دارم:))

نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت توسط بلوط|

سلام سلام

امتحانام تموم شد:) (خوب این اسمایلی یعنی خوب بود)

دیشبم با جوجوم و مامانم رفتیم بیرون و مامانم جیگرمونو له کرد از بس از همه چی ایراد گرفت!

اخه انگار صاحب رستورانه من و دوجه خان(اسم جدید گوجه خانه) بودیم!

سه روز تعطیلی و واقعا حوصلم سر رفته

شاید فردا جور شد با بچه ها رفتیم باغ

اینم عکس ها و خاطره ها:

این لاکی بامبو عجیج منه:) از بازار گل تهران خریدم و اون موقع شاخه خالی بود اما الان کلی برگ داره

اینم عکس دیشبه که دوجه جونم چایی سفارش داد بعد از غذا و این موجای روی چایی ها هم خودش درست کرده:))

اینم عکس درس خوندنه منه البته اخر شب چون دیگه کمرم درد میگیره پشت میز و از ۱۱ به بعد معمولا رو زمین درس می خونم

اینم لیوانه قهومه که خییییییییییلللللللل دوسش میدارم چون مامان بزرگ جونم بهم دادتش...خدایی قهوه فقط تو لیوان مورد علاقه ادم می چسبه:****

اینم گلیه که من به دوجه داده بودم و خشکش کرده گذاشته تو ماشینش:*

 اینم مرغ عشق عزیزمه که وقتی از تخم در اومد مامانش مرد و خودم از وقتی اندازه ناخون انگشت بوده تا الان بزرگش کردم خیلی دوششش دارم و تازه اسممو هم می تونه صدا کنه:))))**

اینم ناخونام که به قول دوجه خان میگه ناخونای دراکولایی(البته دیشب روش نشد بگه جلوی مامانم! قبلنا گفته بود:)))

اینم ماهی جونم که اسمش " خانوم نا " هست اگه دیده باشید تو سریال همسر یا دردسربه انا خانوم نا می گفتن و چون این ماهی عجیجه من لباش مثله انا هست ما هم اسمشو گذاشتیم خانوم نا :) اینو دوجه خان برام خریده و نژادش هم گلد فیش هست:***

 همیننننننننننننن

شاید اومدم بازم عکس اضافه کردم اما فعلا همین بودش

پ.ن:بوس

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت توسط بلوط| |

سلام

گوجه خان برگشت به سلامتی

امشب هم رفتیم بیرون و خیلی خوب بود

ولی یه چیز عجیب خوابی بود که گوجه خان دیشب تو قطار دیده بوده

خواستم خواب رو اینجا بنویسم

اما میگن خوب نیست خواب رو برای کسی تعریف کنی

خوابش در مورد من بود ولی هرچی فکر می کنم که چه دلیلی می تونه داشته باشه نمی فهمم!

من البته اعتقاد چندانی به خواب دیدن ندارم اما گوجه خان به شدت اعتقاد داره هر خوابی یه تعبیری داره

ان شا الله که به خیر بگذره...

خوب امروز در کل روز عالی بود برای من

اولش که گوجه خان برگشتید

دوم که مامان جونم برام گوشی جدید خرید(ای ولللللللللللللل)

انقدر ذوق دارم برای گوشیم و خیلی دوستش دارم

نوکیا ان 79 هست

و سوم که خوب شدن نمره ی امتحانمه

خلاصه ممنونم خدا برای این روز خوب(خوب حالا اگر از دید گوجیایی بگید میشه:پاقدمت خوب بود برام گوجه جان جانم!)

دیگه همین

خیالم تا حدی راحت شده

و یه امتحان سخت دیگه بیشت ندارم

دلم روشنه که خوب میشه

اصلا من این ترم عجیب دلم روشنه!

مرسی

بوس

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت توسط بلوط|

سلام

من کتابخونم

حوصله ندارم

اعصابم خورده

کلی از جزوم مونده و در حالیکه دوست جون جلوی چشم من داره دوره میکنه و هر از گاهی هم در جهت در اوردن حرص من یه سوالی می پرسه

اییییییییییی

گوجه خان هم مسابقه حساس داره

خدایا وقت اذونه کمکش کنننننننننننننننننننننننن(البته ربط دقیقش رو به وقت اذون نمی دونم!)

دلم تنگولیده

نه شایدم گرفته

غروب  وحشی یه روز پایییزی

با یه عالمه جزوه چرت و پرت و یه  بلوطی تنها

اییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت توسط بلوط|

Design By : Night Melody